گفت من رو به روی دانشگاهتونم! گفتم خب من چیکار کنم؟ گفت بیا کارت دارم..میخام بات حرف بزنم بعدش دیگه هیچ کاری بات ندارم..
رفتم نشستم تو ماشین بهش گفتم از اینجا برو نمیخام کسی ببینه منو..
ازش پرسیدم از کجا میدونست من امروز تا این ساعت کلاسم! گفت هیچ وقت منو دست کم نگیر...
منم دیدم پرو میشه اصلا دیگه پیگیر نشدم
تو ماشین یک لحظه به سمتش برنگشتم
همش بیرون رو نگاه میکردم..
یه ۱۰ ثانیه ایی هیچی نگفت..
گفت نگامنکنی نمیتونم حرفامو بهت بزنم..منم یه لحظه م سرمو برنگردوندم گفتم من اینطوری راحت ترم اگه نمیتونی بگو برم دیرم میشه!
یهو دستمو گرفت و به سرعت برق دستمو کشیدم و به شدت عصبانی سعی کردم که برم پایین از ماشین.
کلی معذرت خواهی و این حرفا نشستم دست به سینه و جلو ماشین رو نگاه کردم گفتم بگو میخام برم
و خب حرفای چرت و پرت همیشگیش
____
هیچ وقت حاضر به دوست داشتنت نیستم!
نه تو رو
نه امثال تو رو..
از وقتی تو زندگیت چشم وا کردی همه چی بوده
از رشته س تحصیلیت بگیر که صدقه سره جبهه رفتن بابات بوده
تاا ماشین و کارت
بابات نبود
تو چی بودی؟
هیچی!
انقدر پرویی که حس میکنی عشقم میشه مثل چیزایه دیگه ی زندگیت راحت به دس آورد..
اگه بحث عشق و تکیه کردن به یه مرده..اون مرده لااقل برای من تو نیسی!
برچسب:
نویسنده: پارسا صالحپور